کنج این خانه چشمی
قبل از آسمان باریده
دست لیلا را بارها
دست ِ مجنون ها دیده،
به که باختی عشق را؟
نگران خلوت ت نیست،
این یوسف کنعان دیده ...
تو که یک اسمان
ابر داری
تو که از حال من خبر داری
باور نکن این قصه ی تکرار را
فریبم داد!
هرکه گفت
تو چقدر صبر داری.
دلشوره نمی آورد
سرمای این قفس
دیریست افتاده این پرنده از نفس
پرواز را برده است
از خاطر
سوخته از طعنه ی یک عابر
- آسمان امروز
عجیب پریدنی است
بیچاره پرنده ای که مردنیست
می رود قصه ی دلتنگی من
تا ته داستان
می نویسم عاشق
می نویسی ،
پایان .
با کوچه ها
با طنین تنهایی،
چه کنم...
خواب نرگس ها را برده ای
من بی لالایی
چه کنم...
قاصدک ها که تو را دیده اند
بپرسند کجایی،
چه کنم...
این گریه ها قد دلتنگی من نمیشود
با این دو چشم
تا بیایی ،
چه کنم...
ماهتابم٬
در شب ت
به قد می ایستادم،
و به آسمانت از شعر
ستاره میدادم،
کدام ستاره،
کجا
چشم تو را زد ...؟
که از نگاه عاشقت افتادم...
عادتت را،
از جان لحظه ها بر دار
خسته ام!
نمی رسم به بهار،
پاییز بهانه ی خوبیست
مرا به دست باد بسپار...
3:00 a.m.
این وبلاگ دچار پاره ای از نابسامانی های قالبی شده که برای بنده بسیار غیر قابل تحمل است.
این پرنده ی عاشق را
گر چه از قفس امان دادی
عشق دست های تو بود
اما پر به آسمان دادی
کاش میدانستی
قلمی از کوچه هایی که نمیداند٬
می نویسد
نگاهت را به افق بسپار !
هر کجا هستی،
شعری از دور تو را می بوسد ...